اخبار جشنواره
خانه -محتوا
مهاجرت از درون: واکاوی پدیده «مهاجرت ذهنی» در بستر تحولات اجتماعی روز
مهاجرت از درون: واکاوی پدیده «مهاجرت ذهنی» در بستر تحولات اجتماعی روز.
به قلم دکتر سیروس شهریاری

در مطالعات جامعهشناختی و روانشناسی اجتماعی، واژه «مهاجرت» غالباً تداعیگر جابهجایی فیزیکی، عبور از مرزهای جغرافیایی با چمدانی از داشته ها همراه با تغییر زیستبوم فرد به صورت عینی است. اما امروز وقتی می بینیم مرزها بسته، اینترنت قطع و حتی پروازها و سفرهای زمینی ناممکن یا دشوار شده و حتی فرصت بودن و اظهار نطر کم رنگ شده است به لایهای عمیقتر و انتزاعیتر از پدیده رفتن می رسیم که میتوان آن را «مهاجرت از درون» یا «مهاجرت ذهنی» نامید. در این وضعیت، فرد علیرغم حضور فیزیکی در زادگاه، محیط کار و نهادهای اجتماعی پیرامون خود،دچار نوعی حصار کشی کلی می شود و برای فرار از این وضع محصور که همراه با قلقلک ذهنی برای رهایی بیشتر است، ناچار پیوندهای عاطفی، فکری و انگیزشی خود را با ساختارهای اجتماعی موجود قطع می کند و یا آن را کم اثر می نماید.این خروج خاموش اما؛ به نظر آثار و تبعات زیانباری بر سرمایه اجتماعی دارد.
حضور فیزیکی در عین غیبت یا مهاجرت ذهنی زمانی رخ میدهد که فرد میان «خویشتن» و «محیط»، شکافی عمیقی درک میکند. در این حالت، جسم فرد در جغرافیای بومی او محصور است، اما ذهن او در فضایی دیگر سیر میکند. این پدیده ذهنی شاید در ظاهر نوعی مکانیسم دفاعی مطلبوب در برابر فرسایش روانی باشد اما وقتی شاهدیم که فرد در محل کار، خانواده و دانشگاه حضور دارد، اما فاقد «اراده معطوف به تغییر» یا «اشتیاق به مشارکت» است در واقع او ناخودگاه تسلیم حصاری بلند می شود و فعالیتهایش به «تلاش حداقلی» تا حدی و به گونهای تقلیل می یابد که تنها بقای جسمی و شغلیاش حفظ شود، نه آنکه چیزی بر غنای او یا جامعه اش افزوده گردد. در این برزخ بودن و نبودن جملاتی نظیر «به من مربوط نیست» یا «اینجا درستبشو نیست»، یا من نمی توان کاری کنم، نشانگر انقطاعِ پیوند میان فرد با خیر عمومی و حتی با مصلحت بینی دقیق خود او است.
به نظر می رسد؛ مهاجرت از درون حاصل وقایع تصادفی یا یک حالت یکشبه نیست؛ بلکه این امر پیامد تدریجی درب ها و مسیرهای بسته اجتماعی و ساختار های موجود در آن است. عواملی مانند فقدان فرصت رشد و زمانی که سقف پیشرفت افراد کوتاهتر از قد استعدادهای آنها باشد، سرخوردگی جایگزین پویایی میشود و همچمین هنگامی که تخصص، صداقت و کیفیت خدمات افراد در برابر معیارهای غیرعلمی و پیوندهای رانتی رنگ میبازند، نخبگان و کنشگران دچار انزوای درونی میشوند.
در حالتی که شکاف میان اخلاق و ایمان فردی و مصالح جمعی مردم با فضای غالب جامعه که بر ظواهر و موفقیتهای کاذب استوار است، شکاف عمیقی وجود داشته باشد،افراد با استعداد به سمت خاموشی می گرایند و خصوصا وقتی که حتی متتقد بودن همراه با هزینه می شود ، ناخودگاه اشخاص مصلحت بین به استراتژی «سکوت دفاعی» روی می آورند.
این نبودن در عین بودن یا همان مهاجرت ذهنی امری پنهان و فراری خاموش از درون جامعه است. جامعهای که دچار این عارضه میشود، در ظاهر آرام و در حال حرکت به نظر میرسد، اما در لایههای زیرین آن ، «انرژی خلاق» ته کشیده است. در چنین اوضاع و احوالی، مشارکت اجتماعی به حداقل میرسد و جای خود را به بیتفاوتی اجتماعی میدهد و تفاوت بنیادینی میان «بودن ظاهری» و «زندگی کردن واقعی» پدید میآید؛ در این حالت، جامعه به مجموعهای از هسته های تنها تبدیل میشود که تنها در پی «دوام آوردن» هستند، نه «ساختن» یا تاثیر گذاشتن.
به نظر می رسد، اگرچه مهاجرت ذهنی در صورت تداوم میتواند به اختلالات خلقی منجر شود، اما ماهیت آن لزوماً بیماری ذهنی، جسمی و یا افسردگی فرد نیست. بلکه بریدگی اجتماعی ناشی از مهاجرت ذهنی، پاسخی منطقی به یک محیط ناکارآمد است.
در اینجا، فقدان امید نه یک بیماری شخصی و درونی، بلکه در واقع بازتابی از ناخوشایند بودن واقعیتهای بیرونی است. وقتی احساس اثرگذاری فردی در مقیاس کلان آن از بین میرود، ذهن برای محافظت از خود، پیوندش را با واقعیت های موجود قطع میکند و طالب مشارکت در آن نیست.برای مقابله با این خروج دستهجمعی روح از کالبد جامعه، بازسازی «معنا، جلوگیری از بازار ریا و تظاهر اجتماعی و توسل به استعدادهای واقعی در حل مشکلات اجتماعی» ضرورتی ناگزیز است. با این همه، هرچند تغییرات ساختاری در کوتاهمدت دشوار است، اما میتوان از طریق تمرکز بر معنا و مفهوم راهکارها و با ارج نهادن بر ارزش های واقعی اجتماعی به جای زدن طبل های بلند بی معنی با این روند مقابله کرد. این تمرکز می تواند حاصل خواست جامعه و بطور سیستماتیک و علمی از طریق نهادها ذی ربط، متولیان فرهنگی یا حتی وظیفه سیاستمداران و حکامی باشد که دغدغه اجتماعی و سلامت روان مردم را دارند و یا می تواند نتیجه اقدامات فردی برای بیرون آمدن از خلق و خوی این نوع مهاجرت باشد.
در حالتی که امیدی به کارکرد متولیان نیست ، از لحاظ فردی، تشکیل گروههای همفکر، تمرکز بر پروژههای علمی و هنری مستقل و بودن در جمع گروه ها و کنار افراد هم کیش و کنشگر که هنوز شعله امید در آنها روشن است می تواند کارساز باشد.
در پایان و به طور خلاصه می توان گفت : مهاجرت ذهنی، هشداری جدی برای هر نظام اجتماعی است. جامعه نه با آمارها و ساختمان های بلند و رفتارهای ظاهری همراه با رنگ و ریا ، بلکه با ذهنهای حاضری ساخته میشود که خود را در سرنوشت محیط اجتماعی خود سهیم میدانند. زنده نگه داشتن «اراده ها به حضور موثر و مشتاقانه» و گفتگو درباره مهاجرت خاموش، نخستین گام برای بازگرداندن افرادی است که نمیخواهند صرفاً یک عدد در آمار جمعیت باشند، بلکه میخواهند آگاهانه و مسئولانه، در جغرافیای خویش «حضور» داشته و موثر باشند و امروز ما مکلفیم پیش از آنکه قلبها کوچ کنند، راهی برای ماندن آنها بیابیم.

